![]() |
![]() |
|
| دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم//مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم |
|
سلام ...شاید 5 ماهی بشه که اینجارو آپدیت نکردم...خیلی وقته ننوشتم از خودم...خیلی وقته که حرفهای پر از آرامش نشنیدم..توی وضعیت بدی بودم ...مرسی برا کامنتایی که برام گذاشتین ...راستی راستی دلم خیلی براتون تنگ شده بود...
امروز مینویسم چون فقط یه دلیل دارم و یه هدف دارم..اونم جواب چراهای شماس...میخوام بگم..چی شد!! سال 88 با بدترین وضعیت ممکن برام شروع شد... فکر و خیال زیاد...کم کم خوابهای بدی که میدیدم..بهتره بگم کابوس... و بعد از هر خوابی که میدیدم صب میشستم گریه میکردم..روحیه م خیلی خراب بود هیچکسو هیچ چیزی نمیتونست آرومم کنه...تنها بودم...واقعا تنها بودم...نه که کسی نبود نه! همینجاش هم دوستایی دارم که میتونستم بهشون تکیه کنم ولی انگار من مرده بودم هیچی نمیفهمیدم..شده بودم یه جنازه...بعدشم که توی اون حال و روز حتی غذا خوردنم هم قطع شد.. روزهایی داشتم که از صب هیچی نمیخوردم تا شب که اگه دیگه خیلی گشنه م میشد یه بیسکویت میخوردم همین! طوری شد که از شدت ضعف همه استخونهام درد میکرد و آرزوی مرگ داشتم... حدود 5 کیلو هم کم کردم و دیگه حس میکردم مُردم!! شب و روزم شده بود گریه.. دلیلش فقط افسردگیه حادی بود که داشتم که اگه نجات پیدا نکرده بودم شاید تا الان...نمیدونم الانم چی میشد فقط الان خدا رو شکر میکنم که برم گردوند... توی بدترین وضعیت نمیدونم کی و چه موقع به خدا پناه بردم..نمیدونم چی شد که اسم خدا اومد به ذهنم و زبونم...فقط موقعی به خودم اومدم که سر نماز گریه میکردم..فقط گریه... حالا از نظر روحی خیلی عوض شدم خیلی...به نظرمم همه چی تغییر کرده...ته دلم یه هدفهایی دارم که نمیدونم عملی میشن یا نه ولی من توکل کردم بخدا ..گفتم من تلاشمو میکنم بقیه ش دیگه دست خودشه! و اما حالا... تا قبل از این، روزهام خیلی سخت گذشته و الان با وجود کنار اومدن با همه چی ،باز هم یه کم افسردگی دارم و توی این شرایط با کسی که خودشو دوست من میدونست ولی در کل زیاد برام فایده ایی نداشت هم قط رابطه کردم... اینم نه اینکه من قط رابطه کنم اون خودش سر یه مساله که حسودیش گل کرده بود خدارو شکر دیگه سرد شده بود و منم حوصله نداشتم مثه همیشه مقابل توهین و کوچیک کردناش ، کوتاه بیام، تا الانشم اشتباه کرده بودم... * اینکه برا چی اینهمه مدت حالم بد بود(6 ماه!) دلایلش رو به طور قطعی نمیدونم! اصلا چی شد که اینجوری شد! به خودم که اومدم دیدم خیلی آشفته م از خوابایی که میبینم بعدشم یهو غرق شدم توی آشفتگیه روحی م! تنها مامانم بود که آب شدنمو میدید ..خداییش هم انگار زیاد برا کسی مهم نبودم!! البته رسم دنیا همینه! مطمئنم به جایی میرسیم که بعضیا حتی نزدیک ترین عزیزانشونُ هم از یاد میبرن...کاری از دستم برنمیاد غیر از سپردن دست خدا... !!:دیشب نمیدونم یه دفه چم شد به خودم که اومدم دیدم دارم گریه میکنم احساس میکردم قلبم سنگین شده دیگه گنجایش نداره....هر چی فکر میکردم که ببینم دلیل گریه م چیه به هیچ نتیجه یی نمیریسیدم اصلا هیچ ناراحتی توی دلم حس نمیکردم فقط دوس داشتم گریه کنم...نمیدونم شاید دلتنگ بعضی چیزا بودم...هر چند دقیقا برام دلیلش مشخص نشد ولی خوشحالم که سبک شدم حداقل برا چند روز...!! پ.ن:من الان حالم خوبه...بهترم...امیدوارم روزهایی که دارن میان برام آرامش و شادی به همراه داشته باشن...ازتون خواهش میکنم منو توی دعاهاتون یادی کنید ... دوستون دارم...:) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 4:49 PM توسط دخترك |
|
|
به تو مديونم هميشه مگه ميشه بي تو باشم از شبي كه رو به رومه چجوري بي تو رها شم به تو مديونم هميشه مثه شب به صبح فردا مثه موج سرد و تنها جلوه گاه ناز دريا به تو مديونم هميشه منه خسته، منه بي روح مثه خاك سرد و تشنه به نوازش هاي بارون به تو ميرسم دوباره زير رگبار ستاره وقتي بارون نگاهت رو حرير شب مي باره اگه پاياني نباشي واسه بغض و خستگي هام چجوري برگردم از اين جاده هاي بي سرانجام تو خداي عاشقايي به تو مديونم هميشه وقتي اسمتو ميارم نبض لحظه تازه ميشه به تو مديونم هميشه منه خسته، منه بي روح مثه خاك سرد و تشنه به نوازش هاي بارون به تو ميرسم دوباره زير رگبار ستاره وقتي بارون نگاهت رو حرير شب مي باره به تو ميرسم دوباره... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 12:53 PM توسط دخترك |
|
|
سال نو مبارك اميدوارم لحظات خوبي داشته باشيد..شاد باشيد.. سلام اميدوارم حالتون خوب باشه دلم خيلي برا اينجا تنگ شده بود باور كنيد من بي معرفت نيستم ولي خسته م ... خيلي دوستون دارم وقتي ديدم اونقد كامنت گذاشتين احساس خوشبختي بهم دست داد ،اشك توي چشمام جمع شده بود!!! نه من بي معرفتم ولي شما همه اون محبتي كه هميشه دلم ميخواد :( شما اوج مهربونيت و انسانيتو بهم نشون دادين مرسي!!! ميگن اين روزا بايد كينه ها رو دور ريخت ، آشتي كرد..بخشيد... ولي من نميتونم ...نميتونم كسايي كه منو بدبخت كردنو ببخشم...نميتونم كينه شونو فراموش كنم...نميتونم آشتي كنم... من هر روزم بدتر از روز قبلمه!!! خدايا ناشكري نميكنم ولي سهم من توي اين زندگي چي ميشه؟؟؟؟ سهم من اعصاب خرابه؟؟ گريه س؟؟ ناراحتي؟؟؟ غبطه خوردن به زندگيه ديگران؟؟؟ سهم من اينهمه آزمايشه؟؟؟ تو خودت ميدوني چقد دارم صبوري ميكنم!!! داري ميبيني الان دارم اشكامو پاك ميكنم!!! اگه سوالي ، حرفي ، چيزي دارين بگين جواب ميدم!! سعي ميكنم زود به زود بيام اين چن وقت كه نبودم هم حالم خوب نبود و مهمترش اين بود كه دسترسي به نت نداشتم مگه ميشه شماهارو فراموش كنم؟؟ نه بخدا اين دختر هر چي باشه بي عاطفه نيس باور كنيد... عيد رو هم پيشاپيش تبريك ميگم من از ته دلم آرزوي خوشبختي تك تك تونو دارم...باور كنيد كه خيلي دوستون دارم و براي داشتنتون خدا رو شكر ميكنم... پ.ن: از همتون ممنونم .. غزل جون..سمانه جون..پنگوئن جون..مهربون جون... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 اسفند1387ساعت 4:36 PM توسط دخترك |
|
|
سلام امیدوارم روزای خوب و خوشی رو پشت سر بذارید.راستش این چند وقت حس نوشتن نداشتم ...ولی الان گفتم دیگه بنویسم دل خودمم تنگ شده بود!! خبر مهم این چند وقت فقط اینه که مجبور شدم تلفن همراهمو بفروشم!!!حتی از سیمکارت ایرانسل هم نگذشتم اونم فروختم!! دیگه تا کی من دوباره بتونم موبایل بخرم مشخص نیست!!خیلی ناراحتم...هر چند آدم نباید غصه این دنیا رو بخوره ..ارزش نداره!! دیگه اینکه این روزا سرم شلوغه و انگار به همه کارام نمی رسم باز خوبه که درس ندارم!!! همه حرفای دیگه م هم تو این شعر نوشتم!!امیدوارم شمام خوشتون بیاد.. تنهاتر ... می خوام که با دست خیال خدا رو نقاشی کنم رو زانوهاش اشک بریزم هوا رو بارونی کنم گریه کنم گذشته مو سر روی پاهاش بذارم بگم غریبه م ، بی نشونم برس به دادم میخوام رو تار و پود شب مقصد رو بی هدف برم تو این هوای بی نفس برم به آخر برسم برم یه جایی که فقط تو باشی و بی کسی هام تو سرنوشت دست ببرم بهشت رو تا خودت بیار توی نفس آخر عشق تنها تر از خدا شدم اشکی نمونده تو چشام با گریه بی وفا شدم غصه شکسته دلمو آخر این سفر کجاس وقت بریدن منه دلهره از دلم جداس تنها تر از خیال تو دل رو به دریا میزنم منو صدا کن که میخوام دل از جدایی بکنم دستامو بگیر میدونم تویی اون همیشه با من اینه اون محال ممکن مثه اشک شیشه با من بایتون فعلا... یه تشکر پر از شرمندگی به همه دوستام بدهکارم !! واقعا شرمندم بابت این چند وقت ...حال خرابم..غیبت هام... نمیخوام کارمو توجیه کنم ولی به یه نفر که از درون داغونه حق بدید که رفتارش خراب شه...بگذریم...ممنونم از دوستای گلم که چه بصورت پابلیک و چه خصوصی ، حالمو پرسیدن و ابراز نگرانی کردن ...وقعا من لیاقت اینهمه محبت رو دارم؟؟؟ فقط میتونم بگم خیلی دوستون دارم خیلی خیلی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 دی1387ساعت 12:19 PM توسط دخترك |
|
|
بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي بيا تا به خونه این دل بی صبر از فرداهاي دور دست زندگي يكي دو روزيه كه چشمات به آفتاب باز شدن حالا ديگه شروعه داستانِ توئه مادر و پدرت مثل پاسدار ديگه دور و ور توئن و چشم به آسمان ميگن اينو كه بچه سالمه،تو دورش كن از هر چي ظالمه گريه ميكني، ميدونم که شير بهونه س اشك تو واسه ورودِ به اين زمونه س تو نُه ماه رو توي تاريكي سر مي كردي بدوني كجايي،همين الان برميگردي تو فردا درياي دردا رو درياب،تنهاي تنها هستي تو تو وقتي رفتي به سمت سختي يا درگير هستي تو دست تقدير بعد ميفهمي فردي زخمي ، غمگين ،تسليم هستي اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دستِ اگه دختري ميموني توي فضاي بسته حرف ياس حالا به حقايق وصله تولد تو فقط واسه بقاي نسلِ پس بهت همينو ميگم و ميرم كه اينه رسم زمينِ بي رگ و بي رحم يه چيزي داري ميبيني و ميگي عاليه اينجا عصر آدماي ديجيتاليه هر كي مياد واسه كمكت دست بگيره فردا ميخواد چند برابرشو پس بگيره گريه ها واست همه واسه ريا س دوستي كيه؟ قبل گريه داشت پياز پوست ميكَند ميخوايم گلوي همو با حرص بدريم انگار از همديگه طلب داريم ارث پدري تو نمي توني چيزي بگي بابايي بدونه گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه منو ببين كه پره حرفِ ، چهره م گلوم ميسوزه از مزه تلخ شعرم گوش بده حالا كه توي اوج حرفيم بخدا نمي خوام بدم به تو موج منفي ولي بِدون خيلي زود پير مي شي توجه كن كه خيلي زود،دير ميشه عاقبت تولد تو ،عجل ِ ، ميدوني؟ چرا واسه بزرگ شدن عجله ميكني؟ معصوم و زيبايي ،با دل پاك،داري اميد مثه ماهي قشنگي تو آكواريومي تو كاش بدوني كه پاك بموني وجود خودتو ذره هاي خاك بدوني چه تو روز روشن ،چه آسمان تاريك به دنيا اومدي،حالا شناسنامه داري توي دنياي پرِ درد و خشونتي ولي حالا كه اومدي ، پس خوش اومدي پ.ن:عید غدیر خم رو به همه دوستام تبریک میگم...عید خوبی داشته باشین! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آذر1387ساعت 4:24 PM توسط دخترك |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من... دخترک 19 سالمه
یه خورده غمگین یه خورده شاد تحملم کنین عزیزان دوستون دارم... |
| پیوندهای روزانه |
|
جدیدترین هایه رپ ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
سمانه جون نلی morrie هنوزم دیوانشم اما اون نه.... چی بگم... پنگوئن گم کرده مهربون غزل جون پادشاه صخره ها(امید) |
|
RSS
|